تبلیغات
خــ ''ـ ــــو'اب 'و خیـ 'ـ ـــ'ــا'ل - داستانی تکراری ولی شاید ... !


خــ ''ـ ــــو'اب 'و خیـ 'ـ ـــ'ــا'ل

...قشنگترین عشق نگاه خداوند بر بندگان است تو را به همان نگاه می سپارم



زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
.
.
.

زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند :
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان خود را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند.


نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن 1390 ساعت 09:41 ب.ظ به قلم امیرحسن |نظرات


Design By AmirHasaN