تبلیغات
خــ ''ـ ــــو'اب 'و خیـ 'ـ ـــ'ــا'ل - ...


خــ ''ـ ــــو'اب 'و خیـ 'ـ ـــ'ــا'ل

...قشنگترین عشق نگاه خداوند بر بندگان است تو را به همان نگاه می سپارم



من همسن و سال پسر تو هستم ،

تو همسن و سال پدر من هستی.

پسر تو درس می خواند و کار نمی کند،

من کار می کنم و درس نمی خوانم.

پدر من نه کار دارد ، نه خانه،

تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛

من در کارخانه ی تو کار می کنم.


و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است:

سود آن برای
تو ، دود آن برای من.

من کار می کنم ، تو احتکار می کنی.

من بار می کنم ،تو انبار می کنی.

من رنج می برم، تو گنج میبری.

من در کارخانه ی تو کار میکنم.

و در اینجا هیچ فرقی بین
من و تو نیست:

وقتی که
من کار می کنم، تو خسته می شوی،

وقتی که
من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی،

وقتی که
من بیمار می شوم ،تو برای معالجه به خارج می روی.

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه کارها به نوبت است:

یک روز من کار می کنم،
تو کار نمی کنی،

روز دیگر
تو کار نمی کنی ، من کار می کنم.

من در کارخانه ی تو کار می کنم

کارخانه ی
تو بزرگ است.

اما کارخانه ی
تو هر قدر هم بزرگ باشد،

از کارخانه ی
خدا که بزرگتر نیست.

کارخانه ی
خدا از کارخانه ی تو و از همه ی کارخانه ها بزرگتر است.

و در کارخانه ی
خدا همه ی کارها به نوبت است،

در کارخانه ی
خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.

در کارخانه ی
خدا ، همه کار می کنند.

در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند.


<<مرحوم قیصر امین پور>>


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 02:44 ب.ظ به قلم امیرحسن |نظرات


Design By AmirHasaN